|
دیگر صدای فریاد تیر و شمشیر نمی آمد. تنها صدای ناله های كودكی سه ساله بود از پشت سنگریزه ها، صدای دوان دوان قدم زدن سجاد به سوی قتله گاه و گریه های جانگداز زینب كه فضا را پر كرده بود .
زنان گریه می كردند و بچه ها با صدای سوزناك پدر خود را صدا می زدند. زینب از میان آنان بلند شد و به سمت سربریده حسین حركت كرد به دور قتله گاه چرخید مثل ابر بهار بارید و سخن گفت: حسین من، برادر پرپر شده ام. بیدار شو با من حرف بزن. چشمانت را باز كن. طاقت دوری ات را ندارم.
چشمان امام سایه به سایه زینب حركت می كرد. زینب سرگردان به دنبال آن خورشید زخمی قتله گاه را دور زد تا نشانی از او یابد. ناگهان قبر كوچكی را دید، به بالای سرش رفت، گریست و در عمق سكوت خاطرات آن طفل را در جلوی چشم خود به تصویر كشید.
|